+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۱۷ ساعت 15:59 توسط الی
|
میدونی خدابهت چی گفته
میدونی وقتی خداداشت بدرقت میکردبهت چی گفت
جایی که میری مردمی داره که میشکننت
نکنه غصه بخوری
من همه جا باهاتم توتنهانیستی
توکوله بارت عشق میذارم
که بگذری
قلب میذارم که جابدی
اشک میدم که همراییت کنه
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۰۳ ساعت 17:30 توسط الی
|
ماجرای دوستی یه پسر بایه دختر
دختری را پسری کرد نظر
زان نظر هوش برفتش زسر
رفت نزدیک به او کرد سلام
آن سلام که در او بود خطر
گفت به به چقدر زیبایی
افرین گفت به این کلک هنر
دختر از آن همه تمجید وسپاس
بی خود از خود شد عاشق به پسر
بعد چندی که به هم دوست شدند
گفت با حیله پسر بادختر
ساعتی آی به کاشانه ی ما
که پدرومادر من رفته سفر
دختر ساده لوح از روی هوس
کردگفتار پسررا باور
تک وتنها به هواداری هم
داخل خانه شدند آن دو نفر
اتش وپنبه به فتوای حوس
سوختندهستی خوددراذر
پسرحیله گرومفسدساز
کردازراه به دران دختر
عوض اب به اودادشراب
تارسیدتیربلایش به اثر
همچوگرگی به جانش افتاد
تاربایدعفتش رابدگهر
کام دل کردزدخترحاصل
بعدازان کردجداازاوسر
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۰۳ ساعت 16:37 توسط الی
|


