deborah.mihanblog.com

 

 

deborah.mihanblog.com

 

 

deborah.mihanblog.com

میدونی خدابهت چی گفته

میدونی وقتی خداداشت بدرقت میکردبهت چی گفت

جایی که میری مردمی داره که میشکننت

نکنه غصه بخوری

من همه جا باهاتم توتنهانیستی

توکوله بارت عشق میذارم

که بگذری

قلب میذارم که جابدی

اشک میدم که همراییت کنه

ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

ماجرای دوستی یه پسر بایه دختر

دختری را پسری کرد نظر

زان نظر هوش برفتش زسر

رفت نزدیک به او کرد سلام

آن سلام که در او بود خطر

گفت به به چقدر زیبایی

افرین گفت به این کلک هنر

دختر از آن همه تمجید وسپاس

بی خود از خود شد عاشق به پسر

بعد چندی که به هم دوست شدند

گفت با حیله پسر بادختر

ساعتی آی به کاشانه ی ما

که پدرومادر من رفته سفر

دختر ساده لوح از روی هوس

 کردگفتار پسررا باور

تک وتنها به هواداری هم

داخل خانه شدند آن دو نفر

اتش وپنبه به فتوای حوس

سوختندهستی خوددراذر

پسرحیله گرومفسدساز

کردازراه به دران دختر

عوض اب به اودادشراب

تارسیدتیربلایش به اثر

همچوگرگی به جانش افتاد

تاربایدعفتش رابدگهر

کام دل کردزدخترحاصل

بعدازان کردجداازاوسر